| part 5
چشماش گرد شد..نزدیک بود بیفته روش که دوتا جسم گرم و سفت بغلش کرد..سرش فرو رفته بود تو سینش...اون همونی بود که کامل مشکی پوشیده بود و اون شب برای چند ثانیه چشم تو چشم شدن بود باهاش(نویسنده: اره اون یونگیههههه🤣🤣🤣)برای چند ثانیه بدن هر دو یخ شده بود و حرکتی نمیکردن ، انگار نمیخواستن از هم جدا شن.. بعد ده ثانیه اون رو هل داد و..(علامت یونگی -)
-اینجا چه غلطی میکنی ها؟!!
+چیزه بخدا کاری نمیکردم من هم خونه چیز منظورم همسایه رو به رویی قدیمی نههه چیزهه جدید شمام و فقط از فضولی نههه یعنی کنجکاوی فقط خواستم شما رو بب...سم نههه چیززز یعنی با شما اشنا شم اره همین
(نویسنده : بابا یونگی بچمو هل کردییی خببببب🤣🤣🤣)
-اه خب باشه زودتر برو بیرون
+ب.. باشه
جیمین با سریع ترین حالت ممکنش دوید بیرون و در رو بست و خیلی سریع رفت تو آپارتمانش.وقتی در رو باز کرد نشست پشت در و نفس عمیقی کشید
+خاععععکککک بر سرت پارک جیمین!میخوای ب..بو..سیش یا اشنا شی باهاش؟یعنییی خاککککک از دست یه مکالمه هم برنیومدیی اهههه..
+الان چه غلطی کنم؟!با گلام حرف بزنم ینی؟نههه اونا مظلوم تر از این حرفان درسته میدونن جفت گیری چیه ولی نه اونا انسان نیستن...
بلند شد و بشکنی زد تو هوا و پرید
+یسسسسس همینهههههه براش گل میبرم و یه..یه چایی؟اره خب میتونه خوشمزه باشه و روی کاغذم خودمو معرفی میکنم و عذرخواهی میکنم.. ارههه همینهههه
خوشحال به سمت تختش رفت و خوابید..
(فردا صبح)
*هیونگ خب ما اینجا هویج که نبودیم از ما میپرسیدی کیه
$عملا ما رو هویج حساب کردی چیمی
=فشار نیارید بهش.اون که از قصد نکرده.حالا هم اشکال نداره همون کاری که گفتی بکن.ما خیلی وقته میشناسیم یونگی رو.مطمئن باش با یه چیز کوچیک دلش گرم میش
+هققققق
*خب حالا انقد گریه نکن
+فینننن
$چیکارش داری بچه روووو.بزار خالی شه.اصن بیا بغل خودم جیمینا
جیمین رفت بغل تهیونگ و محکم چسبید بهش
*تهیونگا شب تو اتاق منتظرتم.بچه ها خدافظ
$من نمیاممممم
*تو نیا تا ببین من چی میکنم
=باشههه برو تو
*خدافز
(جونگ کوک رفت)
$میشه شب بمونم پیش تو نامجون هیونگ؟
=خودت جواب کوکی بده چون نری فرداش ده برابر به فا..کت میده
$هقققققق.حالا تا شب میمونم
=باش.دیگه ما میریم جیمینی.مراقبت کن.
$جیمینااا فایتینگگگگ
از مغازه زدن بیرون و جیمین بلافاصله پاشد رفت سمت گلاش
+کدومتون بدم یونگی هیونگ؟؟(بقیه بهش گقتن کیه)
هلهله ای بین گلا ایجاد شد.
+سر و صدا نکنننننینننن عهه اصلا ایشون که ساکت تره رو بر میدارم چون به شخصیتشم میخوره.
گلی رو برداشت و گذاشت رو میز.پاپیون ابی که رنگ مورد علاقش بود رو با ظرافت تمام براش پیچید دور گلدون سفیدش.عطری یه گل زد و نوشته رو چسبوند به گلدون و یه کیسه چای کرک (چیزی یه ذهنم نرسیدد.) رو گذاشت تو پلاستیک .از نوشتش راضی بود.پلاستیک گرفت دستش و رفت سمت مغازش. پلاستیک به دستگیره زد و رفت.تا شب قرار بود یه اونجا نگاه کنه
(شب)
+خوش اومدید بازم به ما سر بزنین.
اخرین مشتری هم راه انداخت و پیش بندشو در اورد.گذاشت رو گیره و از گلاش خداحافظی کرد.چراغو خاموش کرد و در رو قفل کرد .داشت میرفت سمت در خونش که صدایی شنید
-هعی جیمینا...
جون من این پارتم حمایت کنین نبینین بعدی گذاشتم اینو کم حمایت کنید
حالا بپر پارت بعد
-اینجا چه غلطی میکنی ها؟!!
+چیزه بخدا کاری نمیکردم من هم خونه چیز منظورم همسایه رو به رویی قدیمی نههه چیزهه جدید شمام و فقط از فضولی نههه یعنی کنجکاوی فقط خواستم شما رو بب...سم نههه چیززز یعنی با شما اشنا شم اره همین
(نویسنده : بابا یونگی بچمو هل کردییی خببببب🤣🤣🤣)
-اه خب باشه زودتر برو بیرون
+ب.. باشه
جیمین با سریع ترین حالت ممکنش دوید بیرون و در رو بست و خیلی سریع رفت تو آپارتمانش.وقتی در رو باز کرد نشست پشت در و نفس عمیقی کشید
+خاععععکککک بر سرت پارک جیمین!میخوای ب..بو..سیش یا اشنا شی باهاش؟یعنییی خاککککک از دست یه مکالمه هم برنیومدیی اهههه..
+الان چه غلطی کنم؟!با گلام حرف بزنم ینی؟نههه اونا مظلوم تر از این حرفان درسته میدونن جفت گیری چیه ولی نه اونا انسان نیستن...
بلند شد و بشکنی زد تو هوا و پرید
+یسسسسس همینهههههه براش گل میبرم و یه..یه چایی؟اره خب میتونه خوشمزه باشه و روی کاغذم خودمو معرفی میکنم و عذرخواهی میکنم.. ارههه همینهههه
خوشحال به سمت تختش رفت و خوابید..
(فردا صبح)
*هیونگ خب ما اینجا هویج که نبودیم از ما میپرسیدی کیه
$عملا ما رو هویج حساب کردی چیمی
=فشار نیارید بهش.اون که از قصد نکرده.حالا هم اشکال نداره همون کاری که گفتی بکن.ما خیلی وقته میشناسیم یونگی رو.مطمئن باش با یه چیز کوچیک دلش گرم میش
+هققققق
*خب حالا انقد گریه نکن
+فینننن
$چیکارش داری بچه روووو.بزار خالی شه.اصن بیا بغل خودم جیمینا
جیمین رفت بغل تهیونگ و محکم چسبید بهش
*تهیونگا شب تو اتاق منتظرتم.بچه ها خدافظ
$من نمیاممممم
*تو نیا تا ببین من چی میکنم
=باشههه برو تو
*خدافز
(جونگ کوک رفت)
$میشه شب بمونم پیش تو نامجون هیونگ؟
=خودت جواب کوکی بده چون نری فرداش ده برابر به فا..کت میده
$هقققققق.حالا تا شب میمونم
=باش.دیگه ما میریم جیمینی.مراقبت کن.
$جیمینااا فایتینگگگگ
از مغازه زدن بیرون و جیمین بلافاصله پاشد رفت سمت گلاش
+کدومتون بدم یونگی هیونگ؟؟(بقیه بهش گقتن کیه)
هلهله ای بین گلا ایجاد شد.
+سر و صدا نکنننننینننن عهه اصلا ایشون که ساکت تره رو بر میدارم چون به شخصیتشم میخوره.
گلی رو برداشت و گذاشت رو میز.پاپیون ابی که رنگ مورد علاقش بود رو با ظرافت تمام براش پیچید دور گلدون سفیدش.عطری یه گل زد و نوشته رو چسبوند به گلدون و یه کیسه چای کرک (چیزی یه ذهنم نرسیدد.) رو گذاشت تو پلاستیک .از نوشتش راضی بود.پلاستیک گرفت دستش و رفت سمت مغازش. پلاستیک به دستگیره زد و رفت.تا شب قرار بود یه اونجا نگاه کنه
(شب)
+خوش اومدید بازم به ما سر بزنین.
اخرین مشتری هم راه انداخت و پیش بندشو در اورد.گذاشت رو گیره و از گلاش خداحافظی کرد.چراغو خاموش کرد و در رو قفل کرد .داشت میرفت سمت در خونش که صدایی شنید
-هعی جیمینا...
جون من این پارتم حمایت کنین نبینین بعدی گذاشتم اینو کم حمایت کنید
حالا بپر پارت بعد
- ۲.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط